برگی از مرقومات اینجانب
چند بشاید به صبر دیده فرو دوختن
خرمن ما را نماند حیله بجز سوختن
گر نظر صدق را نام گنه می نهند
حاصل ما هیچ نیست جز گنه اندوختن
این ایام دلمان رفته است از دست و مطمح نظرمان جاییست غمناک و مظنه هلاک!
مع الوصف برگی از مرقومات کذائی مان را از بایگانی یافته ایم و جهت گذران عمر برای شما پستش می کنیم . باشد که پسند کنید .
قبل از آن به رسم مودت اهل صفا چه در روی چه در قفا جا دارد ضمن عرض عذر خواهی جهت تاخیر ، تهنیت گفته باشم نوروز را که انشاالله تعالی برای همه تان و همه مان احسن الاحوال را به همراه داشته باشد .
هنر نزد ایرانیان است و بس!
صبح یک چهارشنبه ی کذائی :
بیدار که می شوم صدای خرناسه های خروس محل مان را می شنوم ! طفلکی خواب است هنوز ... شال و کلاه نداشته ام را تنم می کنم و به قصد ثبت نام دانشگاه راهی بیابان !!! ببخشید خیابان محله مان می شوم . راننده ی تاکسی اصولا یا در خواب رانندگی می کند و یا هنوز گرفتار اثرات آب شنگولی دیشب است . فرمان را به من می دهد و خودش با نهایت سخاوت زحمت پدال ها را می کشد . دنده هم که به گمانش اوتومات شده است و عمرا دست به طرفش نمی برد! باور کنید شوماخر هم نمی تواند این گونه شگفت انگیز براند ! ( آقای راننده یک هنرمند است ... )
نهایتا باری تعالی یکی دیگر از انوار رحمتش را نثار بنده ی سراپا تقصیر می کند و ملاقاتم با حضرات نکیر و منکر را به تاخیر می اندازد . کرایه را که حساب می کنم خیابان برایم ناآشناست !!! مغازه ها ، دست فروش ها و مسافر کش ها همه سر جای همیشگی شان هستند ولی خیابان نه ! آن خیابانی که من تا دیروز می شناختم میدان داشت ! درخت داشت ! گل داشت ! بلبل داشت ... با خودم می گویم میدان را که نمی شود یک شبه تبدیل کرد به چهارراه ! آن هم با کلی درخت و گل و سنبل !!! مغازه ها را هم قاعدتا نمی شود جابجا کرد . ولی خب حالا که شده! ( شهردار یک هنرمند است! )
خلاصه به ساختمان چشم نواز دانشکده ی معماری دانشگاه آزاد شیراز واقع در خیابان جناب قاآنی می رسم . هر کس که از بد روزگار گذارش به آنجا بیفتد خودش خواهد فهمید که معمار دانشکده ی معماری دانشگاه آزاد شیراز واقع در خیابان جناب قاآنی بدون شک! یک هنرمند است !!! خدا را شکر می کنم که معماری نمی خوانم ، و الا من هم یک هنرمند می شدم ...
نگهبان راهنمایی ام می کند و به طرف امور مالی واقع در طبقه ی پنجم آن هم به کمک تکنولوژی پلکان! حرکت می کنم . از پلکان محترم که بالا می روم به جان شما هیچ احساس غریبی مثل احساس خفگی یا تردد در پله های زندان گوآنتانامو و یا مثلا حس نفله شدن و نظیر آن را ندارم !!! حتی وقتی به طبقه ی پنجم می رسم و از کاغذ روی در می خوانم که برای ثبت نام به طبقه ی اول مراجعه نمایید ... !!! جالب تر اینجاست که در کنار تابلوی امور مالی و ثبت نام در طبقه ی اول نوشته است لطفا برای ثبت نام مراجعه نفرمایید !!! وارد می شوم و کاملا خونسرد و آرام سوال می کنم :
_ ببخشید پس برای ثبت نام به کجا مراجعه بفرماییم ؟؟؟
گویا ثبت نام از این ترم فقط و فقط الکترونیکی شده و کلاس کار دانشگاه ها کلی بالا می باشد ! چانه هم می زنم اما می گویند دانشگاه دکان بقالی نیست و برو پی کارت بچه !!! برای ثبت نام الکترونیکی ملت کارت لازم است . یک راست می روم بانک ملت و عاجزانه تقاضای یک عدد ملت کارت می کنم! دو ساعتی با همشهریان عزیزم در صف، قطار بازی می کنیم تا این که نوبت به من می رسد . چیزی به جز دو فقره فرم بدریخت نصیبم نمی شود ...
صبح یک پنج شنبه ی کذائی :
فرم ها را پر کرده ام . مدارک را هم آماده . راهی بانک ملت می شوم . همه خوشحال و پرنشاط مشغول قطار بازی هستند ! می دوم داخل و می گویم : منم بازی ، منم بازی ... این بار بازیمان بیشتر از قبل به طول می انجامد . رئیس محترم بانک روی صندلی چرخ دار و چرمی راحتش نشسته است و با طمانینه از قطع شدن سیستم بانک خبر می دهد ! همشهریان عزیز هم هیچ خونشان کثیف نمی شود و به جناب رئیس دلداری داده مدام می گویند خاک بر سرت... ببخشید می گویند فدای سرت ...!!! عقربه ها ساعت دوازده و نیم را نشان می دهند و جناب رئیس هم کتش را می پوشد و بازی را تمام شده اعلام می کند . سیستم هم هنوز وصل نشده است و ملت کارتی هم در کار نیست !
صبح یک جمعه ی کذائی :
تمام مملکت تعطیل است! همراه اول هم SMS نمی دهد . به گمانم او هم تعطیل است !!!
صبح یک شنبه ی کذائی :
پس فردا آخرین مهلت ثبت نام است و بانک ملت هم می گوید ده روز دیگر کارت می دهیم! یکی از دوستان شفیق شماره حساب ملت کارتش را میدهد و می گوید پول را به این حساب واریز کن تا برایت ثبت نام کنم . خدا جد و آبادش را بیامرزد .
صبح یک یکشنبه ی کذائی :
در کافی نت هستم . به همراه دوست شفیق . نیم ساعتی می شود که سایت دانشگاه را طلب می کنیم اما سایت بالا نمی آید . فردا صبح انتخاب واحد است . هنوز نمره ی چند درس را نزده اند . ثبت نام هم تا نکنی حق نداری لیست دروس ارائه شده و اساتیدشان را رویت کنی . گیشه ی کافی نت کنتور می اندازد ! ما هنوز نشسته ایم و سایت همچنان بالا نمی آید ...
پایان
با تشکر از هنرنمایی های دانشگاه آزاد اسلامی ، اساتید محترم ، دست اندکاران امور ثبت نام و برنامه ریزان دانشگاه و نیز سامانه ی قدرتمند مروارید که وظیفه ی خطیر طراحی سایت دانشگاه آزاد شیراز را به عهده گرفته و در این راه پله های ترقی را یکی یکی طی کشیده... ببخشید طی کرده است ...!!!
سر سگ می جوشانند هنوز در دیگ دل ما !
چند ساعت قبل درست لحظات تحویل سال جدید تنها با خودم میان کوچه پس کوچه های سوت و کور شهر قدم می زدم ، بغض بالا می آوردم و سیگار دود می کردم به یاد تمام زخم های کهنه و به یادگار مانده ی چند ساله ام . حتی از نوشتن عاجزم! من دست نوشتنم را بریده اند ...
شاعر می شویم !!!
سخن آغاز شد از جانب من! پ . ن :
به پاس موعظت های برهمن
به یاد عشق های رفته از دست
به امید سحرگاهان سرمست
به شوق خاطرات مانده بر دل
رهایی جستن از پاهای در گل
درین شبهای بی سامان شیراز
دلم تنگ آمد از ایهام و ایجاز
لطائف طنز و نغز و جد و پربار
بشاید گفت ازین گردون پرگار
که دنیا ملتهب یا در سکون است
گهی نیک است و گه بیمار و دونست
هزاران درد بر دل ها نشستست
فغان از آن که در بر خویش بستست
اگر خیال کردید با خواندن این شعر به دفعات مکرر چیزی دستگیرتان می شود سخت در اشتباهید!
در اعتراض به کمبود اژدهای دو سر و تمساح گرسنه !!!
خدا حفظ کند سفرای* هفت سین را که الحق والانصاف برای ارتقاء سطح سلیقه ی ملت غیور ایران کم نگذاشته اند . این روزها سیاحت که می کنم بساط دستفروشان را الله اکبر تمامش زیبایی است، دلنوازی است، سرفرازی است! از این ماهی چشم قلمبه های سیاه پوش گرفته تا انواع چشم نوازترین وزق ها و بچه مارهای سمی !!! هر کدامشان را که بگویی برای خودش دنیایی از لطافت و نجابت است! فقط تعجبم گرفته است از این که مگر امسال سال گاو نیست ؟ پس چرا من هر چه گشتم میان بساط این دست فروش ها گاو پیدا نکردم ؟!!! اصلا مگر می شود سال سال گاو باشد اما سر سفره ی عید گاو نباشد ؟ البته به گمانم همچین چیزی امکان ندارد و حتما بنده دیر جنبیده ام و گاوها تمام شده اند و یا شاید هم آنقدر محو زیبایی و شکوه مارها و عقرب های محترم شده بودم که اصلا متوجه حضور گاوهای کذائی در میان بساط دست فروش ها نشده ام !!!
پی نوشت :
1. سفرا جمع سفیر و به معنای سفره پرداز یا همان طراح سفره می باشد !
2. بنده رسما اعتراض خودم را نسبت به کمبود اژدهاهای دوسر و تماسح های نازنازی و البته گرسنه جهت حضور در سفره های رنگین هفت سین اعلام کرده و از رئیس دولت عدالت محور خواستار حل هرچه سریع تر این معضل هستم !
3. پیش بینی می شود به زودی سوسک به عنوان سین هشتم میهمان سفره های نوروزی ایرانیان عزیز شود...!!!
من دافع مثبت ها هستم !
شاید باور نکنید اما یک هاله ی سیاه اطراف وجودم را می پوشاند! این را درست زمانی فهمیدم که با نیم نگاهی به گذشته ام شاهد دوری جستن تمام پدیده های مثبت عالم از اطراف خودم بودم . لازم است بگویم که من اگر هیچ عقیده ای را باور ندارم اما ایمان دارم که آدم ها خاصیت آهن ربا را دارند! این بسته به هاله ی وجودی آن ها است که جاذب نیروهای مثبت عالم باشند یا منفی . احتمالا شما اگر هاله ی وجودیتان را ندیده اید به این دلیل است که جاذب مثبت ها هستید . که اگر همین طور باشد هاله ی وجودتان شفاف و پاک است . با این تفاوت که مال من سیاه و کدر است . پر واضح است که من دافع مثبت ها هستم و ناخودآگاه تمام منفی ها را به خودم می کشم . گاهی منفی ها کوچک هستند و خود به سوی من می شتابند و گاهی هم آنقدر بزرگ هستند که من با هزار غلت و دست و پا به طرفشان کشیده می شوم . این کشیده شدن را شما احتمالا حس نمی کنید اما من زخم و زبل های حاصلش را هم در خودم می بینم . من بی وقفه غلت می زنم و از تمام مثبت های اطرافم دور می شوم و در راه زخم بر می دارم و جایش همیشه تازه و دردناک است ...
پی نوشت :
من را اینجا هم بخوانید
www.motekallem.blogfa.com
با تشکر از شخص کائنات و خاله زنک های پرشین بلاگ و حومه!
باور کنید تجربه ثابت کرده است که هر کوفتی را بخواهی و هی سر و دست بشکنی برایش و تعذیر ببندی و فلان و بهمان و این ها ، کائنات محترم آن چنان چوب در ناکجا آبادت می کند که آن کوفت و زهر مارش را یکجا بی خیال شوی و مثل بچه ی آدم بنشینی سر جایت ( البته اگر اون چوبه بذاره! )
از شمایی که یحتمل اینجا را نمی خوانید و یا اگر هم می خوانید نظر نمی گذارید و یا هر چیز دیگر پنهان نباشد که حکایت حکایت خود من است ! درست که فکر می کنم می بینم این روزها مغروق همان دریایی هستم که ( آن روزها ) دبیر فسیل شده ی مقاطع دبیرستانم عرض می کرد . حالا این که جناب فسیل آن روزها درباره ی این روزها چه عرض می کرد باور کنید به درد شما نمی خورد ! اما چیزی که الان به کار شمایی که اینجا را نمی خوانید و یا اگر هم میخواند نظر نمی دهید و یا هر کوفت زهر انار دیگر، می آید ( جمله رو یادت نره ) این است که وقتی حس می کنی ان قریب است که غرق شوی و هیچ کس هم نیست که از ساحل آرام دلش به حالت بسوزد و باقی ماجرا... باورش سخت است اما باور کنید که بهترین کار این است که هیچ کاری نکنید ! ( امتحانش مجانی است! بروید در همان دریای کذائی و هی دست و پا بزنید تا درس عبرتی بشوید برای دیگران! ) به همین سادگی ( سوسک بشه هر کی بگه به همین خوشمزگی!!! ) . بله چمن لگد می کردم ! یکی از مصادیق لگدهای اخیرم این است که می خواهم بنشینم در خانه به همراه هانی جانم ( اسم یک کاسکو است ) تخمه بشکنیم و ول معطل باشیم تا یکهو کلهم اجمعین اعضای پرشین بلاگ و بلاگفا و میهن بلاگ و غیره کار و زندگی شان را ول کنند بیایند ناکجا منفجر کنند کامنت های بنده را !!!
توضیح واضحات
- عید نزدیک است ( غیب گفتم ها!!! )
- در کف یک سوئیت در کیش هستیم . آدم خیّر اینجا پیدا می شود ؟؟؟
برای شروع
بی مقدمه بگویم ، این که اینجا را کسی می خواند یا نه توفیری به حال نزارم ندارد . نه این که مهم نباشد ها ! نه . حقیقت الامر شمار کسانی که اینجا را نمی خوانند برایم مهم تر از آمار آن هایی است که می خوانند !
بنابراین شک نکنید که این جا هیچ چیز سر جای خودش نیست .
فعلا همین ...
